تبليغاتX
مهدایران

تا حالا عادت داشتید اشیاء بی مصرف رو انبار کنید؟ و فکر کنید یه روزی – کی میدونه چه وقت–  شاید به دردتون بخوره؟
تا حالا شده که پول هاتون رو جمع کنین و به خاطر اینکه فکر می کنید در آینده شاید بهش محتاج بشین، خرجش نکنید؟
تا حالا شده که لباسهاتون، کفشهاتون، لوازم منزل و آشپزخونتون و چیزای دیگه رو که حتی یکبارهم از اونا استفاده نکردین، انبار کنید؟
درون خودت چی؟ تا حالا شده که خاطره ی سرزنش ها، خشم ها، ترس ها و چیزای دیگه رو به خاطر بسپاری؟
دیگه نکن! تو داری بر خلاف مسیر کامیابی خودت حرکت می کنی!
باید جا باز کنی ... ، یه فضای خالی، تا اجازه بده چیزای تازه به زندگیت وارد بشه.
باید خودتو از شر چیزای بی مصرفی که در تو و زندگیت هستن خلاص کنی تا کامیابی به زندگیت وارد بشه.
قدرت این تهی بودن در آینه که هر چی که آرزوش رو داشتی، جذب می کنه.

تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بی فایده رو نگهداری، نمی تونی جای خالی برای موقعیت های تازه بوجود بیاری.
خوبیها باید در چرخش باشن ....
کشوها، قفسه ها، اتاق کار و گاراژ رو تمیز کن.
هر چیزی رو که دیگه لازم نداری بنداز دور ...
میل به نگهداشتن چیزای بی مصرف، زندگی رو پر پیچ و تاب می کنه.
این اشیاء نیستن که چرخ زندگی تو رو به حرکت در میارن ....
به جای نگهداشتن ...
وقتی انبار می کنیم، احتمال خواستن رو تصور می کنیم، احتمال تنگدستی رو ....
فکر می کنیم که فردا شاید لازم بشن و نمی تونیم دوباره اونا رو فراهم کنیم ...
با این فکر تو دو تا پیغام به مغزت و زندگیت می فرستی :
که به فردا اعتماد نداری ...
و اینکه تو شایسته چیزای خوب و تازه نیستی
به همین دلیل با انبار کردن چیزای بی مصرف خودتو سر پا نگه می داری
برقص
چنانکه گویی کسی تو را نمی بیند
عشق بورز
چنانکه گویی هرگز آزرده نشده ای
بخوان
چنانکه گویی کسی تو را نمی شنود
زندگی کن
چنانکه گویی بهشت روی زمین است
خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان
بذار نو به زندگیت وارد بشود
و خودت ...
به همین دلیل بعد از خوندن این مطلب ... نگهش ندار ... به دیگران بده .....
امید که صلح و کامیابی برايت به ارمغان بیاورد
آمین

+ نوشته شده توسط مهربهار در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 18:13 |

مرد جوانی، از دانشكده فارغ التحصیل شد. ماهها بود كه ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می‌دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد .

بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت :

من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر كس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود یافت.

با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت: با تمام مال ودارایی كه داری، یك انجیل به من می‌دهی؟
كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر راترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت وخانواده ای فوق العاده. یك روز به این فكر افتاد كه پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل ازاینكه اقدامی بكند، تلگرامی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از این بود كه پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود رابه خانه برساند و به امور رسیدگی نماید .

هنگامی كه به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد. اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالی كه اشك می ریخت انجیل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد. در كنار آن، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی‌اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.

+ نوشته شده توسط مهربهار در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 11:18 |

1-خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود،

بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟

2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی ،

بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟

 3- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود،

 بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟

4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی،

  بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟

5- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی،

بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟

6- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود،

بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقيري را دستگيري نمودی؟

7- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود،

  بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودي وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟

 8- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی،

بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

9- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی،

  بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.

10- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی،

 بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی؟
+ نوشته شده توسط مهربهار در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 9:57 |

زنی با لباسهای كهنه و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محل شد و با فروتنی از فروشنده خواست كمی خواروبار به او بدهد.

وی گفت كه شوهرش بیمار است و نمی­تواند كار كند، كودكانش هم بی­غذا مانده­اند.

فروشنده به او بی­اعتنایی كرد و حتی تصمیم گرفت بیرونش كند. زن نیازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسیه نمی­دهد.

مشتری دیگری كه كنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می­شنید به فروشنده گفت: ببین خانم چه می­خواهد خرید او با من.

فروشنده با اكراه گفت: لازم نیست، خودم می­دهم!

- فهرست خریدت كجاست؟ آن را بگذار روی ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر!

- زن لحظه­ای درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذی از كیفش درآورد و چیزی روی آن نوشت و آن را روی كفه ترازو گذاشت.

همه با تعجب دیدند كه كفه ترازو پایین رفت.

خواروبار فروش باورش نمی­شد اما از سرناباوری، به گذاشتن كالا روی ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ها با هم برابر شدند.

در این وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوری، تكه كاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته است.

روی كاغذ خبری از فهرست خرید نبود، بلكه دعای زن بود كه نوشته بود:

ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده كن.

فروشنده با حیرت كالاها را به زن داد و در جای خود مات و مبهوت نشست.

زن خداحافظی كرد و رفت و با خود اندیشید:

فقط خداست كه می­داند وزن دعای پاك و خالص چقدر است...

+ نوشته شده توسط مهربهار در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 9:27 |

سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث رسيده بود زندگي مي كردند. آنها يك روز به خاطر مسئله ي كوچكي به جر و بحث پرداختند و پس از چند هفته سكوت اختلافشان زياد شد و از هم جدا شدند.
يك روز صبح زنگ خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد. وقتي در را باز كرد مرد نجاري را ديد. نجار گفت: من چند روزي است كه به دنبال كار مي گردم. فكر كردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشد. آيا امكان دارد كمكتان كنم ؟
برادر بزرگتر جواب داد: بله اتفاقا من يك مقدار كار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن آن همسايه در حقيقت برادر كوچكتر من است. او هفته ي گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را بكنند و اين نهر آب بين مزرعه ي ما افتاد. او حتماً اين كار را به خاطر كينه اي كه از من به دل دارد انجام داده. سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم از تو مي خواهم بين مزرعه ي من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم.
نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوار.
برادر بزرگتر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم اگر وسيله ي نياز داري برايت بخرم.
نجار در حالي كه بشدت مشغول كار بود جواب داد: نه چيزي لازم ندارم ...
هنگام غروب وقتي كشاورز به مزرعه برگشت چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در كار نبود. نجار به جاي حصار يك پل روي نهر ساخته بود.
كشاورز با عصبانيت رو به نجار گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟
در همين لحظه برادر كوچتر از راه رسيد و با ديدن پل فكر كرد برادرش دستور ساختن آن را داده به همين خاطر از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي كندن نهر معذرت خواست.
وقتي برادر بزرگتر برگشت نجار را ديد كه جعبه ي ابزارش را روي دوشش گذاشته بود و در حال رفتن است.
كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشند.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم.

+ نوشته شده توسط مهربهار در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:14 |

1_ایمان ـ بعد از شناخت

۲- تدبیر ـ بعد از بصیرت

۳- سکوت ـ بعد از آگاهی

۴- شور ـ بعد از شعور

۵- سادگی ـ بعد از پیچیدگی

۶- سخاوت ـ بعد از غنا

۷- عشق آسمانی ـ بعد از عشق زمینی

۸- تواضع ـ بعد از قدرت

۹- گذشت ـ بعد از ظفر

۱۰- آزادی ـ بعد از شیفتگی

۱۱- راز پوشانی ـ بعد از راز دانی

۱۲- آرامش ـ بعد از طوفان

+ نوشته شده توسط مهربهار در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:58 |

او پيامبري بود که کتاب نداشت. معجزه اي هم. اسباب رسالت او تنها خوشه اي گندم بود که خدا به او داده بود. خدا گفته بود: دشمنان اند که معجزه مي خواهند، معجزه اي که مبهوتشان کند. دوستان اما تنها با اشاره اي ايمان مي آورند. و اين خوشه هاي گندم براي اشاره کافي است.

پيامبر، کوي به کوي و شهر به شهر رفت و گفت: اي مردم، به اين خوشه گندم نگاه کنيد. قصه اين گندم، قصه شماست که چيده مي شود و به آسياب ميرود تا ساييده شود و پس از آن خميري خواهد شد در دستهاي نانوا؛ و ميرود تا داغي تنور را تجربه کند، ميرود تا نان شود، مائده مقدس سفره ها،

آي مردم ، شما نيز همان خوشه اي گندميد که در مزرعه خدا
باليده ايد. نترسيد از اين که چيده ميشويد، خود را به آسيابان روزگار بسپاريد تا در آسياب دنيا شما را بسايد، تا درشتي هايتان به نرمي بدل شود و سختي هايتان به آساني.

خداوند نانواي آدمهاست. خميرتان را به او بدهيد تا در دستهايش ورزيده شويد، خدا بر روحتان چاشني درد و نمک رنج خواهد زد و شما را در دستان خود خواهد فشرد؛ طاقت بياوريد تا پرورده شويد.
 و کيست که نداند خداوند او  را در تنور خود خواهد نشاند؛ اين سنت زندگي است. نه از سر بيچارگي و اضطرار، که از سرشوق و اختيار.

پيامبر گفت: صبوري کنيد تا نان شويد؛ ناني که زيبنده سفره هاي ملکوت باشد. صبوري کنيد تا نان شويد، ناني که به مذاق خدا خوش آيد.

هزاران سال است که نان در سفره آدمي است تا به يادش آورد قصه خوشه هاي گندم و آسياب و تنور را ... قصه نان پختن، نان قسمت کردن ، نان شدن را ...

+ نوشته شده توسط مهربهار در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 13:29 |

هفت امکان برای پرورش یک موضع فکری که خوشبختی و آرامش را همراه می آورد.

1- ذهنمان را با افکاری مملو از آرامش، شهامت، سلامتی و امید انباشته سازیم. چون « زندگی ما محصول افکارمان است»

2- هرگز سعی نکنیم با دشمنانمان تسویه حساب کنیم، چون با این کار، خود را بیشتر از آنها آزار می دهیم. (حتی یک دقیقه نیز ذهنمان را با فکر کردن به افرادی که آنها را دوست نداریم مشغول نکنیم)

3- منتظر ناسپاسی ازسوی دیگران باشیم. دراین صورت دیگر خشمگین نخواهیم شد. هرگز فراموش نکنیم که فقط یک امکان برای خوشبخت بودن وجود دارد: هیچگاه از کسی توقع سپاس نداشته باشید، بلکه فقط ببخشید و ایثار کنید، و این به خاطر شادی و لذتی است که در بخشش و ایثار وجود دارد.

4- به نعمتها و شانس هایتان فکر کنید، نه به کمبودها و بدبختی هایتان.

5- از هیچ کس تقلید نکنیم، خود را بیابیم و به خود وفادار باشیم، چون «حسادت یعنی نادانی و تقلید یعنی خودکشی»

6- اگر دست سرنوشت یک لیموی ترش به ما داد از آن شربت لیمو درست کنیم.

7- با دادن حتی مقدار اندکی خوشبختی به دیگران ، بدبختی خود را فراموش کنیم. « وقتی به دیگران خوبی میکنی، بهترین خوبی را در حق خود روا می داری»

+ نوشته شده توسط مهربهار در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 9:3 |

 متن حكايت
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.
 ------------ --------- ---------
 شرح حكايت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)
ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند .
«اگر كاري كه مي كني ، هوشمندانه باشد، هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»

شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)
ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

  «اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »

+ نوشته شده توسط مهربهار در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 10:26 |

By the time the Lord made mothers, he was into his sixth day of working overtime.
An Angel appeared and said "Why are you spending so much time on this one"?

وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد.
فرشته‌اي اومد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يكي وقت مي گذاري؟
و خدا پاسخ داد :
مي دوني چه خصوصياتي در نظر گرفتم تا درستش كنم ؟


   

She has to be completely washable, but not plastic, have 200 movable parts, all replaceable, run on black coffee and leftovers, have a lap that can hold three children at one time , have a kiss that can cure anything from a scraped knee to a broken heart, and do these things only with two  hands."

بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه. بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند. و بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. .بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره . با يه بوسه  كه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده. و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده.

 


 
the angel was impressed" just two hands..impossible""

"And that's just on the standard model?" the Angel asked.

"This is too much work for one day. Wait until tomorrow to finish."

فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود .
فقط دو تا دست غير ممكنه . مطمئني اين يك مدل درست و استاندارده ؟
اين همه كار براي امروز زياده بقيه‌اش رو بگذار براي فردا و تكميلش كن



 
"But I can't!" The Lord protested, "I am so close to finishing this creation that is so close to my own heart. She already heals herself when she's sick AND she can work 18 hours a day

نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم.
وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي كنه و مي تونه 18 ساعت در روز كاركنه .

   
 
The Angel moved closer and touched the woman, "But you have made her so soft, Lord."
"She is soft," the Lord agreed, "but I have also made her tough. You have no idea what she can endure or accomplish."

فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد:
اين كه خيلي لطيفه!!
بله لطيفه. ولي خيلي قوي درستش كردم . نمي توني تصور كني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتي پيروز بشه.


 
"Will she be able to think?", asked the Angel.
The Lord replied, "Not only will she be able to think, she will be able to reason, and negotiate."
The Angel then noticed something and reached out and touched the woman's cheek. "Oops, it looks like you have a leak with this model. I told you that you were trying to put too much into this one."

فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟
خدا پاسخ داد : نه تنها فكر مي كنه مي تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه .

فرشته گونه زن رو لمس كرد: ”خدا فكر كنم بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده و داره چكه مي كنه !”



 
"That's not a leak." The Lord objected. "That's a tear!"
"What's the tear for?" the Angel asked.
The Lord said, "The tear is her way of expressing her joy, her sorrow, her disappointment, her pain, her loneliness, her grief, and her pride."
The Angel was impressed. "You are a genius, Lord. You thought of everything; for mothers are truly amazing!"

خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشكه .
فرشته پرسيد :به چه دردي مي خوره ؟
اشكها روش او هستند تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش، رنجش و غرورش را بيان كنه .
فرشته هيجان زده گفت :خداوندا تو نابغه اي فکر تمام چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي ..

 

but there is only one thing wrong with her

she forgets what she is worth...

فقط يك چيزش خوب نيست.
خودش فراموش مي كنه كه چقدر با ارزشه .

+ نوشته شده توسط مهربهار در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:10 |

«مرگ همکار: دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.

دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

+ نوشته شده توسط مهربهار در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:43 |

پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام!
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي !
صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.
صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.
صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي و بداني چه مي کني.

+ نوشته شده توسط مهربهار در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 14:52 |

چهارساله:   پدرم هرکاري را مي­تواند انجام دهد.

پنج ساله:    پدرم خيلي چيزها ميداند.

شش ساله:   پدرم از پدر تو باهوش تر است.

هشت ساله:   پدرم همه چيز را دقيقاً نمي داند.

ده ساله :   در گذشته زماني که پدرم بزرگ مي­شد، مطمئناً چيزها متفاوت بودند.

دوازده ساله:  خُب ، طبيعي است، پدر در آن مورد چيزي نمي داند. او براي به ياد آوردن کودکي­اش خيلي پير است.

چهارده ساله:   به پدرم خيلي توجه نکن، او خيلي امُل است.

بيست و يک ساله:   او ؟ خداي من، او خيلي قديمي فکر مي­کند.

بيست و پنج ساله:  پدر کمي در باره آن اطلاع دارد. بايد اينطور باشد. چون او دنيا ديده است.

سي ساله:   شايد ما بايد نظر پدر را بپرسيم. از اين گذشته او تجارب زيادي دارد.

سي و پنج ساله:   بدون مشورت با پدر کوچک­ترين کاري نمي­کنم.

چهل ساله:  متعجبم که پدر چگونه جريان را حل کرد. او خيلي عاقل بود و دنيايي تجربه داشت.

پنجاه ساله:  اگر پدر اين جا بود، همه چيز را در اختيار او مي­گذاشتم و در اين باره با او مشورت مي­کردم. خيلي بد شدکه نفهميدم او چقدر فهميده بود.

مي­توانستم خيلي چيزها از او ياد بگيرم.

آن لاندرز

+ نوشته شده توسط مهربهار در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 19:8 |

مردي به نزد جوانمرد آمد و گفت:  تبرکي ميخواهم، جامه­ات را ، تا من نيز از جوانمردي بهره­اي ببرم.

جوانمرد گفت: جامه­ي مرا که بهايي نيست. اما سوالي دارد، سوالم را پاسخ گو، جامه­ي من براي تو.

مرد گفت: بپرس.

جوانمرد گفت: اگر مردي چادرِزني را برسرکند، زن خواهد شد؟

مرد گفت: نه،

جوانمرد گفت: اگر زني جامه­ي مردان را بپوشد ، چطور ،مرد مي­شود؟

مرد گفت: نه،

جوانمرد گفت: پس در پي آن نباش که جامه­ي جوانمردان را برتن کني که اگر پوست جوانمرد رانيز برتن کشي، سودي نخواهد داشت، زيرا جوانمردي به جان است نه به جامه.

+ نوشته شده توسط مهربهار در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 10:4 |

دختر جواني با صورت برافروخته و درحالي که ميلرزيد نزد آنجلي آمد. او با شرمساري گفت:« من در مشاجره با يک دوست سخناني تند و ناخوشايند بر زبان آوردم و صدايم چنان از خشم بالا گرفت که مانند رعد آسمان رعب انگيز شد. به من بگو چگونه مي توانم اشتباهي را که مرتکب شده­ام، اصلاح کنم؟»

آنجلي يک برگ کاغذ قرمز برداشت و آن را به شصت و چهار قسمت تقسيم کرد. سپس تکه­هاي کاغذ را به آن دختر داد و گفت: «برو واين کاغذها را همين پايين در خيابان پخش کن.» دختر از دستور مرد مقدس اطاعت کرد و به پخش کردن کاغذها در خيابان پرداخت. در همان حين باد شديدي وزيدن گرفت و تکه هاي کاغذ را به اين سو و آن سو برد و از معرض ديد دور کرد.

هنگامي که دختر جوان نزد مرد پارسا بازگشت، آنجلي به او گفت: « فرزندم، اکنون برو، آن تکه­هاي کاغذ را جمع کن و برايم بياور.»

دختر به خيابان رفت و به جستجوي تکه هاي کوچک کاغذ پرداخت، اما چه نصيبش شد؛ او حتي نتوانست يک تکه از آن کاغذها را بيابد !

دخترک پس از اين جست و جوي بيهوده نزد مرد زاهد بازگشت و گفت:« من حتي نتوانستم يک تکه از آن کاغذها را پيدا کنم !»

مرد مقدس پاسخ داد : کلماتي که بر زبان مي­آوري نيز چنين هستند؛ طولي نمي کشد که لبان تو را ترک مي کنند، پراکنده گشته و آنگاه براي هميشه گم مي­شوند. در اين زمان ديگر هيچ کاري از دست تو برنمي­آيد. تو هرگز نمي تواني دوباره آنها را به جاي نخست بازگرداني.

بنابر اين بايد مراقب کلماتي که به کار ميبري، باشي. پيش از آنکه به صحبت بپردازي، ابتدا اطمينان پيدا کن آنچه مي­خواهي بگويي از سکوت بهتر است، در غير اين صورت ساکت بمان. اگر فقط اين قانون ساده را رعايت کني هرگز از گفته خود پشيمان نخواهي شد، اگر مي­خواهي مصداق حقيقت باشي، سکوت کن. حقيقت هميشه در سکوت نهفته است. آنان که بسيار سخن مي­گويند از حقيقت بسيار دورند، اما کساني که به يگانگي با حقيقت رسيده­اند خاموش هستند.

+ نوشته شده توسط مهربهار در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 10:38 |

اين که مدام به سينه ات مي کوبد، قلب نيست؛ ماهي کوچکي است که دارد نهنگ مي شود. ماهي کوچکي که طعمِ تُنگ آزارش مي دهد و بوي دريا هوايي اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس.

 اما کيست که باور کند در سينه اش نهنگي مي تپد؟!

آدم ها، ماهي ها را در تُنگ دوست دارند و قلب ها را در سينه.
اما ماهي وقتي در دريا شناور شد ماهي است و قلب وقتي در خدا غوطه خورد، قلب است.

هيچکس نميتواند نهنگي را در تُنگي نگه دارد؛ تو چطور مي خواهي قلبت را در سينه نگه داري؟
و چه دردناک است وقتي نهنگي مچاله ميشود و وقتي دريا مختصر ميشود و  و وقتي قلبي خلاصه مي شود وآدم قانع.

اين ماهي کوچک، اما بزرگ خواهد شد و اين تُنگ،تَنگ خواهد شد و اين آب ته خواهد کشيد.

تو اما کاش قدري دريا مي نوشيدي و کاش نَقبي ميزدي و از تُنگ سينه به اقيانوس.

کاش راه آبي به نامنتها مي کشيدي و کاش اين قطره را به بي نهايت گره ميزدي. کاش ...

بگذريم...

دريا و اقيانوس به کنار، نامنتها و بي نهايت پيشکش،

کاش لااقل آب اين تُنگ را گاهي عوض ميکردي. اين آب مانده است
و بو گرفته است. و تو ميداني آب هم که بماند مي گندد.
 آب هم که بماند لجن مي بندد.
 و حيف از اين ماهي که درگِل و لاي بلولد و حيف از اين قلب که در غلط بغلتد.

+ نوشته شده توسط مهربهار در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 16:10 |

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ...
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ...
تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ...
عکس یک خنجر ز پشت سر پی مولا کشید

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ...
راه عشق و عاشقی، مستی و نجوا را کشید

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون را بکش ...
عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ...
در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

گفتمش از غربت ومظلومی و محنت بکش ...
فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

گفتمش سختی و درد وآه گشته حاصلم ...
گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ...
عکس مهدی را کشید و به چه بس زیبا کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین..
گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

+ نوشته شده توسط مهربهار در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 15:22 |

توي يه موزه ي معروف که با سنگ هاي مرمر کف پوش شده بود، مجسمه بسيار زيباي مرمريني به نمايش گذاشته شده بودند که مردم از راه هاي دور و نزديک واسه ديدنش به اونجا مي اومدن.

و کسي نبود که اونو ببينه و لب به تحسين باز نکنه.

يه شب سنگ مرمري که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:  "اين؛ منصفانه نيست!  چرا همه پا روي من مي ذارن تا تورو تحسين کنن؟!

مگه يادت نيست؟!

ما هردومون  توي يه معدن بوديم, مگه نه؟

اين عادلانه نيست! من خيلي شاکيم!"

مجسمه لبخندي زد و آروم گفت:  "يادته روزي که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختي  و مقاومت کردي؟"

سنگ پاسخ داد: "آره؛ آخه ابزارش به من آسيب مي رسوند."

آخه گمون کردم مي خواد آزارم بده.

آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم."

و مجسمه با همون آرامش و لبخند مليح ادامه داد که:

"ولي من فکر کردم که به طور حتم مي خواد ازم چيز بي نظيري بسازه.

به طور حتم بناست به يه شاهکار تبديل بشم .

به طور حتم در پي اين رنج؛ گنجي هست.

پس بهش گفتم:  "هرچي ميخواي ضربه بزن؛ بتراش و صيقل بده!"

و درد کارهاش و لطمه هايي رو که ابزارش به من مي زدن رو به جون خريدم. و هر چي بيشتر مي شدن؛ بيشتر تاب مي آوردم تا زيباتر بشم!

پس امروز نمي توني ديگران رو سرزنش کني که چرا روي تو پا ميذارن و بي توجه عبور مي کنن.."

رنج و سختي ها هداياي خالق مهربون هستيه به من و تو .

و يادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشيم که خودمون هم نمي تونيم از الان باور و تصور کنيم.

پس بيا ازين به بعد به هر مسئله و مشکلي سلام کنيم و بگيم:"خوش اومدي"

و از خودمون بپرسيم : "اين بار اون لطيف بزرگ چه موهبت و هديه اي برامون فرستاده؟" 

+ نوشته شده توسط مهربهار در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 15:47 |

هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود . هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد . مهم نيست غزال هستي يا شير ! با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن. " آنتوني رابينز"

+ نوشته شده توسط مهربهار در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 9:45 |
گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود) • باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد) • اگركسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب) • وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) • متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) • بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا ) • اگر مي‌خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)
+ نوشته شده توسط مهربهار در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 13:9 |

هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود . هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد . مهم نيست غزال هستي يا شير ! با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن. " آنتوني رابينز"

+ نوشته شده توسط مهربهار در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 12:54 |