چشم یک روز گفت : من در آن سوی این دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده است. این زیبا نیست؟
گوش لحظه ای خوب گوش داد ، سپس گفت: پس کو، کجاست؟ من کوهی نمی شنوم.
آنگاه دست درآمد و گفت من بیهوده میکوشم آن کوه را لمس کنم، من کوهی نمی یابم.
بینی گفت: کوهی در کار نیست، من او را نمی بویم.
آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه در باره وهم شگفت انگیز چشم گرم گفتگو شدند و گفتند: این چشم یک جای کارش خراب است.
نکته: عشق قبل از آنکه جویای درک شدن باشد در صدد درک کردن است. عشق از پشت چشم دیگران به دنیا می نگرد و شرایط را ارزیابی می کند این نوع نگاه باعث می شود، عشق بتواند به راحتی دیگران را بفهمد و آگاه شود که چرا مردم به گونه ای خاص حرف می زنند و رفتار میکنند. از این روست که عشق میتواند با صبر و تحمل، بدون هیچگونه قضاوت با دیگران برخورد کند و نرنجد که چرا دیگران با وی فرق دارند.
عشق به تفاوتها احترام می گذارد و متوقع نیست جهان و مردم آن مطابق میل وی عمل کنند و خاصیت عشق این است.

