تبليغاتX
مهدایران

دختر جواني با صورت برافروخته و درحالي که ميلرزيد نزد آنجلي آمد. او با شرمساري گفت:« من در مشاجره با يک دوست سخناني تند و ناخوشايند بر زبان آوردم و صدايم چنان از خشم بالا گرفت که مانند رعد آسمان رعب انگيز شد. به من بگو چگونه مي توانم اشتباهي را که مرتکب شده­ام، اصلاح کنم؟»

آنجلي يک برگ کاغذ قرمز برداشت و آن را به شصت و چهار قسمت تقسيم کرد. سپس تکه­هاي کاغذ را به آن دختر داد و گفت: «برو واين کاغذها را همين پايين در خيابان پخش کن.» دختر از دستور مرد مقدس اطاعت کرد و به پخش کردن کاغذها در خيابان پرداخت. در همان حين باد شديدي وزيدن گرفت و تکه هاي کاغذ را به اين سو و آن سو برد و از معرض ديد دور کرد.

هنگامي که دختر جوان نزد مرد پارسا بازگشت، آنجلي به او گفت: « فرزندم، اکنون برو، آن تکه­هاي کاغذ را جمع کن و برايم بياور.»

دختر به خيابان رفت و به جستجوي تکه هاي کوچک کاغذ پرداخت، اما چه نصيبش شد؛ او حتي نتوانست يک تکه از آن کاغذها را بيابد !

دخترک پس از اين جست و جوي بيهوده نزد مرد زاهد بازگشت و گفت:« من حتي نتوانستم يک تکه از آن کاغذها را پيدا کنم !»

مرد مقدس پاسخ داد : کلماتي که بر زبان مي­آوري نيز چنين هستند؛ طولي نمي کشد که لبان تو را ترک مي کنند، پراکنده گشته و آنگاه براي هميشه گم مي­شوند. در اين زمان ديگر هيچ کاري از دست تو برنمي­آيد. تو هرگز نمي تواني دوباره آنها را به جاي نخست بازگرداني.

بنابر اين بايد مراقب کلماتي که به کار ميبري، باشي. پيش از آنکه به صحبت بپردازي، ابتدا اطمينان پيدا کن آنچه مي­خواهي بگويي از سکوت بهتر است، در غير اين صورت ساکت بمان. اگر فقط اين قانون ساده را رعايت کني هرگز از گفته خود پشيمان نخواهي شد، اگر مي­خواهي مصداق حقيقت باشي، سکوت کن. حقيقت هميشه در سکوت نهفته است. آنان که بسيار سخن مي­گويند از حقيقت بسيار دورند، اما کساني که به يگانگي با حقيقت رسيده­اند خاموش هستند.

+ نوشته شده توسط مهربهار در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 10:38 |

شاگردی از استادش پرسید: عشق چيست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاوراما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .

استاد گفت: عشق یعنی همین!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی!

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.

استاد بازهم گفت : ازدواج یعنی همین!..

+ نوشته شده توسط مهربهار در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 10:30 |

گلها به دلیل تنوع نامحدودشان در هر شرایطی معانی ویژه و خاصی داشته و تاثیر جاودانه ای بر هدیه شوندگان خود دارند. آگاهی از معانی رنگ گلها، تعداد شاخه های گل در یک دسته و غیره می تواند ما را در اهدای درست و افزایش تاثیرگذاری آنها یاری دهد.

فراموش نکنید که لازم نیست حتماً منتظر موقعیت و اتفاق خاصی برای هدیه گل به کسانی که دوستشان دارید باشید، در حقیقت گل هدیه ایست که اگر به صورت غیر منتظره تقدیم شود ارزش بیشتری دارد.

معنی تعداد شاخه گلها بصورت کلی در یک دسته
 1 شاخه گل نشانه توجه یک فرد به طرف مقابل
 3
شاخه گل نشانه احترام به طرف مقابل
 5
شاخه گل نشانه علاقه و محبت به طرف مقابل
 7
شاخه گل نشانه عشق

معنی تعداد شاخه گل های رز در یک دسته
 1
شاخه رز : یک احساس عاشقانه فقط برای تو
 3
شاخه رز: دوستت دارم
 5
شاخه رز: بی نهایت دوستت دارم
 12
شاخه رز : عشق ما به یک عشق دو طرفه تبدیل شده است
 36
شاخه رز : احساس وابستگی رمانتیک
 99
شاخه رز : عشق من برای تو جاودانه و تا ابد می باشد
 365
شاخه رز : هر روز سال به تو می اندیشم و دوستت دارم

همچنین 10 شاخه گل لاله عمومآ به نشانه یک عشق بی نظیر است بکار برده می شود.

معنی رنگ رزها
رز قرمز : رز قرمز کم رنگ به نشانه " دوستت دارم" می باشد و رز قرمز پر رنگ به معنی زیبایی بی انتهاست.
رز زرد : امروزه رز زرد به معنی شادی و خوشحالی می باشد ولی در گذشته این رنگ رز معنی کاهش میزان علاقه و وفاداری را داشت.
رز سفید : رز سفید به معنی عشق روحانی و پاک است و در دسته گل عروس به معنی احساس عاشقانه شادی آور میباشد.
رز ارغوانی : این رز به معنی تمایل و اشتیاق فرد به طرف مقابل است و رز نارنجی به معنی "من فریفته و دلباخته تو هستم" می باشد.
رز صورتی : رز صورتی کم رنگ به معنی تحسین، ستایش، وقار و شایستگی و زیبایی می باشد و رز صورتی پر رنگ به معنی تشکر از طرف مقابل است
-  
به طور کلی تمام رزهای کم رنگ به معنی دوستی با طرف مقابل می باشند.
رز معطر : بدین معنی است که عشق در نگاه اول بوجود آمده است.

ترکیب رنگهای مختلف رز در یک دسته گل
ترکیب رز زرد و قرمز در یک دسته گل به معنی" تبریک " در هر مناسبتی می باشد.
ترکیب رز زرد و نارنجی در یک دسته گل به معنی علاقه زیاد به طرف مقابل است.
ترکیب رز قرمز و سفید به معنی یگانگی و اتحاد با طرف مقابل می باشد.

+ نوشته شده توسط مهربهار در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 10:9 |

مراقبه و  عشق حقیقی از بسیاری جنبه‌ها به هم شباهت دارند و هر دو تقریبا به یك نتیجه ختم می‌شوند. با این تفاوت كه در عشق حقیقی خود به خود این نتایج حاصل می‌شود و شخص ناخودآگاه دراین وضعیت قرار می‌گیرد، اما در مراقبه و مدی‌تیشن با سعی و تمرین خود آگاه. در عشق حقیقی سه چیز همزمان اتفاق می‌افتد اول اینكه در عشق حقیقی عاشق به هیچ چیز دیگری جز معشوق نیاز ندارد و همه هستی را در وجود معشوق می‌یابد و همه وجودش در حضور معشوق خلاصه می‌شود.

دوم اینكه در عشق حقیقی، زمان آینده برای عاشق مفهوم خود را از دست می دهد و او در لحظه حال زندگی می‌كند و تمام گذشته و آینده اش در لحظه حال متمركز و خلاصه می‌شود. به این معنا كه تنها در همین لحظه عشق ابدیت دارد، نه در گذشته،نه لحظه بعد نه فردا و نه در آینده .

 سوم اینكه در عشق حقیقی نفس انسان به یكباره از میان می‌رود و وجود او از میان بر می‌خیزد. عاشق دیگر وجود ندارد و هر چه هست معشوق است و  معشوق و اگر هنوز عاشق وجود داشته باشد معنایش این است كه هنوز وارد معبد عشق نشده است.

هر سه این كیفیات در عاشق خود به خود ظهور می‌كند و  آنجا مكانیست كه به حكومت عشق معروف است. جایی كه هیچ اثری از عاشق نمانده و عاشق در لحظه حال محو حضورمعشوق است.

مراقبه و مدی‌تیشن نیز سعی‌ست خدا آگاه برای رسیدن به این كیفیات:

 برای از بین بردن نفس و توهمات مربوط به آن،

برای اغنای محض  

و برای زیستن در لحظه حال .

در حقیقت در مراقبه سعی بر این است كه از كالبد چهارم كه همان كالبد ذهنی‌ست فراتر رویم و ذهن را آرام كرده و آگاهی‌مان را به آگاهی الهی پیوند زنیم ( البته در مراقبه‌های خدا محور چنین قصدی مد نظر است ) تا تحت القائات خداوند قرار گرفته و در اتصال با هستی بیكران زندگی كنیم. جایی كه نگرانی‌ها و توهمات معنای خود را از دست می‌دهند و حقیقت چهره خود را آشكار می‌سازد. جایی كه سالك در تسلیم الهی زندگی می‌كند و در كتب مقدس از آن تحت عنوان ملكوت الهی، و یا بهشت جاودانه یاد شده است.

حال تصور كنیم كه اگر انسان معشوقش خداوند باشد، مراقبة او از چه كیفیت بالایی برخوردار خواهد شد. و عشق الهی او را تا كجا خواهد برد....

برای دریافت حضور الهی از طریق مراقبه می‌توانیم اینطور زندگی كنیم :

با معشوق‌مان (خداوند) به مراقبه بنشینیم، با او به سر بریم. زیرا در مراقبه عمیق است كه اتصال حاصل می‌شود و حضور الهی حكمفرما خواهد شد. در حضور الهی و با حضور الهی زندگی كنیم و از حضورش مراقبت كنیم. یعنی مراقب باشیم تا دمی از یاد او غافل نشویم. ساكت باشیم و در سكوت نظاره گر شكوه الهی باشیم. حضور او را وسیله ای كنیم برای فرا رفتن از  ذهن و توهمات . وقتی معشوق با ماست اگر به فكر بپردازیم آن وقت معشوق با ما نخواهد بود. با هم خواهیم بود اما فرسنگ ها دور از هم.  وقتی خدا با ماست این تنها اوست كه هست و هر هستی در كنار او بی‌مفهوم خواهد بود...

+ نوشته شده توسط مهربهار در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 9:54 |

اين که مدام به سينه ات مي کوبد، قلب نيست؛ ماهي کوچکي است که دارد نهنگ مي شود. ماهي کوچکي که طعمِ تُنگ آزارش مي دهد و بوي دريا هوايي اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس.

 اما کيست که باور کند در سينه اش نهنگي مي تپد؟!

آدم ها، ماهي ها را در تُنگ دوست دارند و قلب ها را در سينه.
اما ماهي وقتي در دريا شناور شد ماهي است و قلب وقتي در خدا غوطه خورد، قلب است.

هيچکس نميتواند نهنگي را در تُنگي نگه دارد؛ تو چطور مي خواهي قلبت را در سينه نگه داري؟
و چه دردناک است وقتي نهنگي مچاله ميشود و وقتي دريا مختصر ميشود و  و وقتي قلبي خلاصه مي شود وآدم قانع.

اين ماهي کوچک، اما بزرگ خواهد شد و اين تُنگ،تَنگ خواهد شد و اين آب ته خواهد کشيد.

تو اما کاش قدري دريا مي نوشيدي و کاش نَقبي ميزدي و از تُنگ سينه به اقيانوس.

کاش راه آبي به نامنتها مي کشيدي و کاش اين قطره را به بي نهايت گره ميزدي. کاش ...

بگذريم...

دريا و اقيانوس به کنار، نامنتها و بي نهايت پيشکش،

کاش لااقل آب اين تُنگ را گاهي عوض ميکردي. اين آب مانده است
و بو گرفته است. و تو ميداني آب هم که بماند مي گندد.
 آب هم که بماند لجن مي بندد.
 و حيف از اين ماهي که درگِل و لاي بلولد و حيف از اين قلب که در غلط بغلتد.

+ نوشته شده توسط مهربهار در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 16:10 |

از بهشت‌ كه‌ بیرون‌ آمد،  دارایی‌اش‌ فقط‌ یك‌ سیب‌ بود. سیبی‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چیده‌ بود.

 

و مكافات‌  این‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود

 

.فرشته‌ها گفتند: تو بی‌ بهشت‌ می‌میری. زمین‌ جای‌ تو نیست. زمین‌همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد.

 

و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌كرده‌ام ...زمین‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است.

 

اگر خدا چنین‌ می‌خواهد، پس‌ زمین‌ از بهشت‌ بهتر است.

 

خدا گفت: برو... بدان‌ جاده‌ای‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ می‌رساند، از زمین‌ می‌گذرد،

 

 از زمینی‌ آكنده‌ از شر و خیر، ازحق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛

 

و اگر خیر و حق‌ و صواب‌ پیروز شد، تو بازخواهی‌ گشت...

 

وگرنه ...!!!

 

و فرشته‌ها هم‌ گریستند. اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمی‌توانست‌ برود...

 

انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده ‌بود. می‌ترسید و مردد بود.

 

و آن‌ وقت‌ خدا چیزی‌ به‌ انسان‌ داد. چیزی‌ كه‌ هستی‌ را مبهوت‌ كرد وكائنات‌ را به‌ غبطه‌

 

واداشت. انسان‌ دست‌هایش‌ را گشود و خدا به‌ او اختیار داد .

 

خدا گفت: حال‌انتخاب‌ كن. زیرا كه‌ تو برای‌ انتخاب‌ كردن‌ آفریده‌ شدی. برو و بهترین‌

 

را برگزین‌كه‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌گزیدن‌ توست. عقل‌ و دل‌ و هزاران‌ پیامبر نیز با تو

 

خواهد آمد تا تو بهترین‌ را برگزینی. و آنگاه‌ انسان‌ زمین‌را انتخاب کرد .

 

رنج و صبوری را ، و این آغاز انسان بود ...

 

+ نوشته شده توسط مهربهار در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 14:54 |

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ...
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ...
تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ...
عکس یک خنجر ز پشت سر پی مولا کشید

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ...
راه عشق و عاشقی، مستی و نجوا را کشید

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون را بکش ...
عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ...
در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

گفتمش از غربت ومظلومی و محنت بکش ...
فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

گفتمش سختی و درد وآه گشته حاصلم ...
گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ...
عکس مهدی را کشید و به چه بس زیبا کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین..
گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

+ نوشته شده توسط مهربهار در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 15:22 |

مردی دیر وقت، خسته و عصبانی، شب به خانه باز گشت. دمِ در پسرپنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
-
بابا! یک سؤال از شما بپرسم؟
-
بله حتماً. چه سؤالی؟
-
بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد:"این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سؤالی می کنی؟"
-
فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
-
اگر باید بدانی خوب میگویم، 20 دلار.
-
پسر در حالیکه سرش پايين بود آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت: "میشود لطفاً 10 دلار به من قرض بدهید؟"
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:"اگر دلیلت برای پرسیدن این سؤال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خود خواه هستی. من هر روز، سخت کار میکنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم. "
پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:"چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سؤالی بپرسد؟" بعد از حدود یک ساعت، آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. واقعاً چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
-
خواب هستی پسرم؟
-
نه بابا، بیدارم.
-
فکرکردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همۀ ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: "متشکرم بابا!" بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده درآورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت: "با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟"
پسر کوچولو پاسخ داد: " برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الآن هست. حالا من 20 دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟دوست دارم با شما شام بخورم..

+ نوشته شده توسط مهربهار در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 14:9 |

دعا زبان بي مرز و بي ترجمان روح است . و در تمام اعصار، يكي از بنيادي ترين و مستقيم ترين راههاي تماس با خداوند بوده و هست. دعا بي مرز است زيرا ما در اقيانوسي از ارتعاشات به هم تنيده انرژي زندگي مي كنيم .

((دعا نور است و نور حالتي يكتا ويگانه دارد.هرگاه بتواني كلام خود را به طريقي يكتا نوراني كني،كلام تو دعا مي شود و اين نمي شود مگر آنكه كلام از سرچشمه نور كه ذات الهي است مدد يابد)).

از ديدگاه باطني، دعاي حقيقي با اصل ((دعا نور است)) برابري مي كند . در قرآن كريم نيز آمده است ((خداوند نور آسمانها وزمين است )) از آنجا كه نور حالتي يكتا و يگانه دارد، هرگاه بخواهيم كلام خود را به دعا تبديل كنيم، مي بايست آن را از نظر ارتعاشي، سرعتي و سطح فركانس، به نور نزديك نماييم كه در آن صورت خود درمعرض بارشهاي نور الهي واقع شده و موفق به تجربه حضور زنده خداوند خواهيم بود.

از آنجا كه حضور فيزيكي انسان در اين جهان وابسته به سطح نوسانات و ارتعاشات انرژيك اوست، براي تداوم حيات مي بايست ارتعاشات روح او كه از طريق ذهن و مغز جاري مي شود، با ارتعاشات جهان مادي هم فركانس بوده تا تداوم حضور جسماني او ميسر گردد. از طرفي با كاهش ارتعاشات لطيف الكترو مغناطيسي روح و تنزل به سطوح غليظ تر از ميزان انرژي باطني و هماهنگي ذهن انسان با ذهن كيهاني كاسته شده، حساسيت گيرنده هاي فرا حسي او به شدت تقليل يافته و بعضاً امكان برقراري ارتباط با خداوند در او تضعيف مي شود . در نتيجه امكان دعا و فرستادن خواسته به نواحي روح خلاقه و تحقق آن نيز با كندي و عدم موفقيت  مواجه مي شود. اما آيا امكان تبديل كلام (صوت) به نور وجود دارد؟

امواج صوتي (امواج مكانيكي) و امواج الكترو مغناطيسي(امواج نوري) هر دو داراي ماهيتي انرژيايي و منتشر شونده هستند و انرژيها (در علم فيزيك) قابليت تبديل شدن به يكديگر را دارند. بنابراين مي توان امواج صوتي را به نور و باالعكس تبديل نمود . هرچند كه پس از اين تبديل، هريك كيفيت هاي متفاوت از هم داشته باشند .

در حالت ديگر مي توان با افزايش دامنه يا نوسانات صوتي، دامنه برد آنها را افزايش داد تا در فواصل دورتري انتشار يابند، مانند امواج راديويي اف. ام. براي اين منظور، اصطلاحاً امواج صوتي و اطلاعات آن را برامواج  الكترو مغناطيسي(نوري) سوار كرده و منتشر مي سازند. قرينه اين نوع ارسال در دعا را مي توان به توسل جستن يا حلقه زدن به افراد مستجاب الدعوه -كساني كه از قدرت كلام بالايي بر خوردارند و مي توانند كلام خود را به كلام نوراني  تبديل كنند و هر خواسته اي را محقق سازند- تشبيه نمود در اين روند، شخص دعا كننده از طريق واسطه ها، صداي خود را به گوش خداوند مي رساند .

در صورت اول شخص از خيرگي و تسليم بالايي برخوردار و مقاومت او بسيار ناچيز است. و در صورت دوم، مقاومت ها و آشفتگي هاي ذهني شخص دعا كننده هنوز به حداقل مطلوب خود نرسيده است. ذكر، دعا، نذر، قرباني، از ابزار باطني انسان براي كاهش مقاومت ها  و افزايش و هماهنگي در ارتباط الهي به شمار مي رود.

با استمرار در تكرار (و ذكر) نامهاي راهگشاي خداوند، ارتعاشات ذهني–روحي شخص تغيير يافته و با ارتعاشات و اراده الهي هماهنگ تر شده، و باعث جذب رحمت و فيض الهي مي شود. در نذر و قرباني، و به خصوص در قرباني از ميزان مقاومتهاي منفي و زنگارهاي روحي مانند انواع خواسته هاي نفساني و منيت ها كاسته مي شود و از اين طريق شخص به مرز تسليم نزديكتر مي گردد.

هر چه او به مرز تسليم نزديكتر و در آن استقرار بيشتري يابد، به قابليت و امكان تبديل کلام وي به نور افزوده مي شود .

تسليم، شاه كليد اصلي در دعا و تبديل كننده صوت به نور است كه همانند نقطه مقاومت صفر در قوانين فيزيكي عمل مي كند و قادر است تا شخص دعا كننده را به يك هادي ابر رسانا مبدل سازد و باعث القاي جريانات نور وصوت الهي به او گردد.

دعا زبان بي مرز و بي ترجمان روح است  و در تمام اعصار يكي از بنيادي ترين و مستقيم ترين راههاي تماس با خداوند بوده و هست. دعا بي مرز است زيرا ما در اقيانوسي از ارتعاشات به هم تنيده انرژي زندگي ميكنيم و ارتباط ما با كل هستي ارتباطي يكپارچه و پيوسته است و از اين رو حوزه عملكرد آن حتي در وراي جغرافياي كيهاني است و توسط فضا، زمان و مكان محدود نمي شود .

دعا بي نياز از ترجمان است. زيرا مخاطب آن بي نياز از هر ساختار زباني و فرهنگي است . و از اين لحاظ بهترين و كار آمد ترين كليد گشودن در هاي روح ما به سوي خداوند است.

فقط كافيست بياموزيم، يا دقيق تر بگوييم  به خاطر بياوريم كه چگونه با ((يكي)) و نيروي ((يكي)) كه منبع انرژي لايزال و ابدي تمام كائنات مشهود و غير مشهود است، ارتباط بگيريم.

 

و بدانيم كه:

دعا دعوت مستقيم خداوند است .هنر گشودن دريچه اي به روي سرچشمه نور است. دعا هنر گفتگو با خداست. هنر ارتباط با روح خلاق هستي است هر چه اين گفتگو و اين ارتباط زنده تر باشد، به همان ميزان با حضور زنده خداوند كه حوزه همه امكانات است بهتر مي توان ارتباط برقرار كرد. در چنين فراخواني و ارتباطي است كه خداوند پاسخگو و اجابت كننده دعاهايمان خواهد بود و در چنين شرايطي است كه مي توانيم هماهنگي لازم براي اعلام خواسته هاي معمول را بيابيم.

 

+ نوشته شده توسط مهربهار در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 16:32 |

توي يه موزه ي معروف که با سنگ هاي مرمر کف پوش شده بود، مجسمه بسيار زيباي مرمريني به نمايش گذاشته شده بودند که مردم از راه هاي دور و نزديک واسه ديدنش به اونجا مي اومدن.

و کسي نبود که اونو ببينه و لب به تحسين باز نکنه.

يه شب سنگ مرمري که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:  "اين؛ منصفانه نيست!  چرا همه پا روي من مي ذارن تا تورو تحسين کنن؟!

مگه يادت نيست؟!

ما هردومون  توي يه معدن بوديم, مگه نه؟

اين عادلانه نيست! من خيلي شاکيم!"

مجسمه لبخندي زد و آروم گفت:  "يادته روزي که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختي  و مقاومت کردي؟"

سنگ پاسخ داد: "آره؛ آخه ابزارش به من آسيب مي رسوند."

آخه گمون کردم مي خواد آزارم بده.

آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم."

و مجسمه با همون آرامش و لبخند مليح ادامه داد که:

"ولي من فکر کردم که به طور حتم مي خواد ازم چيز بي نظيري بسازه.

به طور حتم بناست به يه شاهکار تبديل بشم .

به طور حتم در پي اين رنج؛ گنجي هست.

پس بهش گفتم:  "هرچي ميخواي ضربه بزن؛ بتراش و صيقل بده!"

و درد کارهاش و لطمه هايي رو که ابزارش به من مي زدن رو به جون خريدم. و هر چي بيشتر مي شدن؛ بيشتر تاب مي آوردم تا زيباتر بشم!

پس امروز نمي توني ديگران رو سرزنش کني که چرا روي تو پا ميذارن و بي توجه عبور مي کنن.."

رنج و سختي ها هداياي خالق مهربون هستيه به من و تو .

و يادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشيم که خودمون هم نمي تونيم از الان باور و تصور کنيم.

پس بيا ازين به بعد به هر مسئله و مشکلي سلام کنيم و بگيم:"خوش اومدي"

و از خودمون بپرسيم : "اين بار اون لطيف بزرگ چه موهبت و هديه اي برامون فرستاده؟" 

+ نوشته شده توسط مهربهار در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 15:47 |

هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود . هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد . مهم نيست غزال هستي يا شير ! با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن. " آنتوني رابينز"

+ نوشته شده توسط مهربهار در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 9:45 |

شما با افراد بسياري برخورد كرده و در تماس بوده ايــد، اما اخيـرا" بـا شـخـصـي روبـرو شـده ايـد كـه احـســـاس متفاوتي نسبت به وي داريد ولي مطمئن نيستيد كه او  همان شخصي است كه دنبالش بوده ايد. براي رسيدن  به جواب خود در اين قـسـمـت 10 عـلامـتـي كـه نـشـان  ميدهد عاشق او شده ايد را مي خوانيد:

 

نشانه 1

شما به آينده اي فكر ميكنيد كه او نيز جزئي از آن است

در ذهنتان با او آينده اي نامحدود داريد. اين آينده فقط محدود به آخر اين هفته نميشود بلكه ساليان سال ادامه خواهد يافت. وقتي براي سفر بعدي خود برنامه ريزي ميكنيد، به اين فكر ميكنيد كه براي ماه عسل با او خواهيد بود. هنگاميكه براي سه ماه بعد به يك جشن عروسي دعوت ميشود، با اينكه سه ماه مانده، از اكنون از او مي خواهيد كه همراه شما در آن مراسم شركت كند.

 

نشانه 2

اولويتهاي ديگر، عقب نشيني ميكنند  

شما عادت كرديد ظهر ها به باشگاه ورزشي برويـد، امـا اگـر او بـراي نـهار وقـت داشـت، ترجيح ميدهيد با هم به رستوران برويد. شما ديـگر مـانند گذشته آن آدم سخت كوشي نيستيد كه كارهاي ناتمام خود را آخر هـفـتـه ها با خودش بـه خـانه مـي آورد تـا آنـها را انجام دهد بجايش ترجيح ميدهيد آخر هفته خود را با او بگذرانيد.

ليست كارهاي روزانه كه هميشه اصرار در انجام دادن آنها داشتيد، اكنون به علت با او بودن ديگر رونقي ندارد و توجهي به آن نمي شود.

 

نشانه 3

مطابق با ميل او رفتار ميكنيد

سعي مي نماييـد با اينكه برخي از كارها مثل رفتن به كتابخانه يا نمايـشگاه براي شما خوشايند نـيسـت، ولـي بـخاطـر خـواسـتـه او بدون جبهه گيري و مخالـفـت به انجام آنها ميپردازيد. متوجه خواهيد شـد كه خـود را با اميال و برنـامه هاي او وفــق داده و در موارد گوناگون همراهيش مي كنيد.

 

نشانه 4

عاشق وقت گذراندن با او هستيد

اين مسئله اي واضح ولي در عين حال با اهميت است. شما به دنبال ديــدن او هستيد و مهم نيست كه هر دوي شما چه كار خواهيد كرد. اخيرا" قـدم زدن بـا او، زيـبا ترين راه گذراندن يك بعداز ظهر است. به علاوه وقتي كه از او دوريد، آرزو مي كنيد كه پيش شما بود.

 

نشانه 5

افراد ديگر، زياد به چشمتان نمي آيند

با اينكه ممكن است نتوانيد از براندازكردن يك زن (يا مرد) زيبا كه از كنار شما رد ميشود صرفه نظر كنيد، هنگاميكه عاشق باشيد، ديگر رادار شما براي رديابي ديگران خوب كار نكرده و بقيه در مقايسه با فرد مورد علاقه شما جالب نخواهند بود. به علاوه مانند قبل تمايلي به گپ زدن با جنس مخالف نخواهيد داشت.

به تدريج احساس خواهيد كرد كه او تنها فرد مورد توجه شما در يك جمع است و كسي است كه به دنبالش بوده ايد.

 

نشانه 6

ارتباط تنگاتنگي با او داريد

شما نمي توانيد عاشق كسي باشيد كه با او هيچ تناسخي نداشته باشيد. اگر شمـا و او در يك طول موج قرار داشته، و عقايد مشابهي داريد،اين يك نشانه محكم محسوب ميگردد. هم فكر بودن در مسائل گوناگون، گرفتن تصميمات مشابه و يكسان حاكي از آن است كه ميتوانيد عاشق او باشيد.

 

نشانه 7

شخصيت و خصوصياتش براي شما فريبنده و دلربا است

حركات او هنگام غذا خوردن، قدم زدن، صحبت كردن و همچنين عادتهايش در انجام كارها براي شما  شادماني فراواني به دنبال خواهد داشت.

او چيزهايي مي گويد كه باعث تمايزش با ديگران مي شود، و شما اين را دوست داريد. علتش را نمي دانيد ولـي دانـسـتـنـش نـيـز بـرايـتان اهـميتي ندارد. شما او را به همين صورتي كه هست دوست داريد.

 

نشانه 8                                                                  

براي او اهميت قائليد

  اگر عاشق كسي باشيد، دوست داريد هـمـه چـيز درمورد او بدانيد: اينكه او كيست؟ به چي فكر ميكند و چه چيز او را مي خنداند. به او و احساساتش واقعا" اهميت ميدهيد.

اگر بفردي علاقه حقيقي داشته باشيد، اگر او روز بدي داشته باشد و يا بخاطر موضوعي ناراحت باشد، شما نيز غمگين و پريشان ميشويد.

 

نشانه 9

نمي توانيد به او فكر نكنيد

فكر شما سـراسـر از يـاد و انـديـشـه او اسـت. بـي دليـل به فـكر شـما مـي آيد و از خود ميپرسيد  كه آيا به اندازه نصف اندازه اي كه به او فكر ميكنيد، او به شما فكر ميكند؟ در شگفتيد كه در ذهن او چه ميگذرد يا حتي فكر تماس گرفتن با او به سرتان ميزند ( اما بدليل ترس از نپذيرفتن او از اين كار خودداري ميكنيد) اما وضعيت وخيم تر مي شود. با دوسـتان خـود بيرون ميرويد و به چيزي در ويترين مغازه نگاه مي كنيد و به اين مي انديشيـد كه او تـا چه اندازه به آن شيء بخصوص علاقه مند است .

اگر او آخرين چيزي است كه پيش از خواب به فكر شما مي آيد و اوليـن چيـزي اسـت كه بعد از بيدار شدن به ذهن شـما خطور مي كند - و حتي چندين بار روياي او را ديده ايد، ديگر لازم نيست ادامه اين مقاله را بخوانيد تا بفهميد عاشق شده ايد يا نه ( البته براي اطمينان بيشتر ادامه دهيد)

 

نشانه 10

نامزد يا همسر قبلي خود را فراموش كرده ايد

معمولا" بعد از برهم خوردن يك رابطه تا زماني طولاني طرفين به يكديگر فكر مي كنند و اغلب به اين مي انديشند كه آيا راه درستي را انتخاب نموده اند يا خير. بسته به مدت زمان با هم بودن اين شك و ترديدها بيشتر نمايان ميشوند.

از زماني كه او را ديده ايد، ديگر فكر برگشت به نامزد پيشين خود را به سر راه نميدهيد و تمايلي به برقراري رابطه مـجدد نـداريد. فكر كنيد، نامزد قبلي شما ديگر مانند گذشته برايتان جالب نيست.

+ نوشته شده توسط مهربهار در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 15:45 |

دو راهب در سفري زيارتي به پاياب رودخانه­اي رسيدند. در آن جا دختري را با لباس فاخر ديدند که نمي­دانست چه کند، چون آب رود بالا آمده بود و او نمي­خواست لباسش خراب شود. يکي از راهبان ، بي آنکه کلامي بر زبان آورد او را به پشت گرفت، از عرض رودخانه گذشت و در ساحل آن سوي رودخانه بر زمين گذاشت.

            پس از آن ، راهبان به راهشان ادامه دادند. ولي ساعتي بعد راهب ديگر لب به شِکوه گشود: « دست زدن به آن زن درست نبود. تماس نزديک داشتن با زن برخلاف احکام است. چگونه برخلاف قوانين راهبان رفتار کردي؟

            راهبي که آن دختر را به پشت گرفته و از آب گذرانده بود با سکوت به راهش ادامه داد، اما سرانجام گفت: « من او را ساعتي پيش در کنار رودخانه به زمين گذاشتم، چرا تو هنوز او را بر روي کولت داري؟»

ايرمگارد شلوگل

حکمت استادان ذِن

+ نوشته شده توسط مهربهار در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 12:6 |

الهی! بزرگ تر از آنی كه بخواهی مشكلات را در برابرم بزرگ جلوه دهی.
الهی! بخشنده تر از آنی كه بخواهی وقتی با چشم گریان نگاهت می كنم به خطایم بنگری.
الهی! گویاتر از آنی كه بخواهی فقط در قالب كلمات سخن بگویی.
الهی! صبورتر از آنی كه بخواهی در فرجام اعمالم تعجیل كنی.
الهی! نزدیك تر از آنی كه بخواهی برای یافتنت مرا سرگردان غربت كنی.
الهی! مهربان تر از آنی كه بخواهی وقتی با جامه ای آلوده به سویت می دوم مرا در آغوش نگیری.
الهی! زیباتر از آنی كه بخواهی با نمایاندن زشتی‌هایم برتری خود را ثابت كنی.
الهی! بی نیازتر از آنی كه بخواهی رحمتت را از من دریغ كنی.
الهی! ساده‌تر از آنی كه بخواهی در ساده‌ترین جزء هستی یافت نشوی.
پس الهی تو را به بزرگی‌ات، بخشندگی‌ات، گویایی‌ات، صبوری‌ات، نزدیكی‌ات، مهربانی‌ات، زیبایی‌ات، بی‌نیازی‌ات، سادگی‌ات، اجابت كن نیازهایم را كه شنواتر از آنی كه بخواهم‌ آن را بر زبان آورم.

+ نوشته شده توسط مهربهار در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 11:58 |

بازرگاني سالخورده همراه دختر کوچک خود کنار چشمة زلالي که از دل زمين مي­جوشيد، رفت.

نزديک چشمه تابلويي نصب شده بود که اين نوشته روي آن به چشم مي­خورد:« از من بياموز»

مرد بازرگان به دخترش گفت که او درس بزرگي از اين چشمه آموخته است. ابتدا چشمه بصورت باريکه آبي مي­تراود و در مسير خود براي پيوستن به دريا با جوي­ها، نهرها و جويبارهاي فراواني يکي ميشود، تا آنجا که در اين پيشروي به رودي بزرگ و خروشان تبديل مي­گردد. من نيز از آن آموختم که ما بايد کارهاي خود را با چنين درايتي انجام دهيم؛ ابتدا از اندک آغاز کنيم و سپس آن را به تجارتي بزرگ گسترش دهيم.

پيرمرد گفت همچنين از چشمه آموخته است که همچون خدمتگزاري خاموش به دوستان و بيگانگان يکسان خدمت کند.

دختر کوچک در ادامهُ‌ سخنان پدرش گفت، درسي که اوآموخته اين است که آب بيفايده است، مگر آنکه زلال و صاف باشد. بنابراين ما بايد زندگي پرهيزگارانه و پاکي داشته باشيم.

بيشتر اوقات آموزگار همه ما يکي است، اما هرکس متناسب با استعداد و ظرفيت خود از آن مي­آموزد.

در مدرسه زندگي، آن روزکه درس جديدي نياموزيم، روزي هدر رفته است.

+ نوشته شده توسط مهربهار در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 8:49 |

پسر کوچک ما نزد مادرش رفت که در آشپزخانه شام درست مي­کرد و کاغذي به او داد. مادرش دستش را با پيشبند خشک کرد و آن کاغذ را خواند.

بابت زدن چمن

5 دلار

بابت تميزکردن اتاقم در اين هفته

1 دلار

بابت خريد کردن براي شما

50 سنت

بابت مواظبت از برادر کوچکم زماني که براي خريد رفته بوديد

25 سنت

بابت بيرون بردن سطل زباله

1 دلار

بابت دريافت کارنامه قبولي

5 دلار

بابت نظافت حياط

2 دلار

جمع بدهکاري

75/14 دلار

 

مادرش به او نگاه مي­کرد که منتظر ايستاده بود و من متوجه افکاري شدم که از ذهنش مي­گذشت او مداد را برداشت و پشت آن کاغذ اين عبارت را نوشت:

نُه ماهي که تو را حامله بودم و در درونم رشد ميکردي : حساب نميکنم، مجاني.

تمام شبهايي را که بيدار نشستم و از تو پرستاري کردم و برايت دعا کردم: حساب نمي کنم مجاني.

تمام زحمات و اشکهايي را که در اين سالها باعثشان تو بودي: حساب نميکنم، مجاني.

تمام شبهايي را که با ترس گذراندم و نگراني هايي که ميدانم در پيش دارم: حساب نمي­کنم، مجاني.

اسباب بازيها و غذاها و لباسهايي را که برايت خريدم و حتي پاک کردن بيني­ات را : حساب نمي­کنم، مجاني

و وقتي تمام اينها را با هم جمع کني، کل هزينه عشق واقعي را، حساب نميکنم، مجاني

وقتي که فرزندمان خواندن آنچه را مادرش نوشته بود تمام کرد، چشم هايش پراز اشک شده بود. در چشمان مادرش نگاه کرد وگفت :« مادر ، خيلي دوستت دارم» سپس مداد را برداشت و با حروف درشت نوشت: « تمام وکمال پرداخت شد».

 

+ نوشته شده توسط مهربهار در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 17:17 |
اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی،

و اگر هستی، كسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت كوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از كسی نیابی،

آرزومندم كه این‌گونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

كه دستكم یكی در میانشان

بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی،

نه كم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

كه دستكم یكی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،

تا كه زیاده به خودت غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی

نه خیلی غیر ضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی‌نمانده است

همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با كسانی كه اشتباهات را كوچك می‌كنند

چون این كار ساده‌ای است،

بلكه با كسانی كه اشتباهات را بزرگ و جبران‌ناپذیر می‌كنند

و با كاربرد درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمایی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا كه هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش كنی

به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یك سهره گوش كنی

وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر می‌دهد.

چرا كه به این طریق

احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم كه دانه‌آی هم بر خاك بفشانی

هر چند خرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد.

به علاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای این كه سالی یك بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی:" این مال من است"

فقط برای این كه روشن كنی كدامتان ارباب دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

كه اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی این‌ها كه گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم!
+ نوشته شده توسط مهربهار در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 9:1 |
اگر سارقان شما را وادار کردند که از کارت عابر بانکتان پول بگیرند شما میتوانید PASSWORD کارتتان را به صورت معکوس (یعنی از آخر به اول) وارد کنید مثلا اگر کلمه عبور شما 1254 میباشد شما عدد 4521 را وارد کنید. با این کار عابر بانک به شما پول میدهد ولی در عین حال دستگاه به صورت خودکار پلیس را در جریان سرقت قرار میدهد. این قابلیتی است که تمام دستگاههای خودپرداز دارند ولی اکثر مردم از آن بی خبرند.
+ نوشته شده توسط مهربهار در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 12:26 |

کیستم من؟ ای که در هر روز و شب

می کنی از حق ظهورم را طلب
     کیستم من؟ دیدی آیا روی من؟

یا مشامت حس نموده بوی من؟
     کیستم من؟ غرق احسان منی

میهمان عمری سر خوان منی
     کیستم من؟ لاف عشقم می زنی

نام من بر لوح قلبت می زنی
      کیستم من؟ می کنی که یاد من

که بسوزانی دل ناشاد من
      کیستم من؟ ساعتی با من خوشی

ساعتی با نفس اهریمن خوشی
      کیستم من؟ که توئی در کوی من

گاه خنجر می کشی بر روی من
      کیستم من؟ گاه با من دوستی

گاه بنمائی به اعداء دوستی
      کیستم من؟ قدر من نشناختی

آمدی اندر حریمم تاختی
      کیستم من؟ ای به حقم ناشناس

با تو هستم ای همیشه نا سپاس
      بارها در غصه ام انداختی

بارها دیدی مرا نشناختی
     بارها دیدم تو را کردم سلام

تو جوابم را ندادی یک کلام
     بارها دیدم که در هر انجمن

مست ابیات منی غافل زمن
     بارها دیدم گنه کاری تو

گریه کردم بر تبه کاری تو
    بارها شد بر تو کردم التماس

با عدوی من چرا داری تماس
    بارها جایت خجل گردیده ام

شرمسار و منفعل گردید ام
   بارها با هر گناه و هر بدی

آمدی سیلی به روی من زدی
   بس کنم من دیگر این گفت و شنود

عقده بود و در گلویم مانده بود
   هر چه بود ایام آن دوران گذشت

هرچه کردی هر چه بودی آن گذشت

حالیا از نو عمل آغاز کن

باب عشق دیگری را باز کن
    نیستی تنها تو در فکر فرج

روز و شب باشد مرا ذکر فرج


عشق یک سویی یقین باطل بود

این دل ما هم به تو مایل بود
   ما به تو عشق و محبت داده ایم

ما به تو رمز سعادت داده ایم
   ما به تو هجران وصل آموختیم

ما قبای عشق بهرت دوختیم
   ما به قلبت مهر را انداختیم

در دلت شور و صفا انداختیم
   ما تو را اول صدایت کرده ایم

ما برای خود جدایت کرده ایم
   ما به نام خویش در بستت زدیم

داغ عشق خویش در قلبت زدیم
   ما تو را این سو و آن سو برده ایم

ما تو را با هر بدیت می خریم
   ما به تو آخر سعادت می دهیم

بهر تو جام شهادت می دهیم
   ما که هر کاری برایت می کنیم

در قیامت کی رهایت می کنیم

 

+ نوشته شده توسط مهربهار در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 13:29 |
۱. دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.

2. هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.

3. اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4. دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .

5. بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .

6. هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

7. تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

8. هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

9. شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.

10. به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

11. هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.

12. خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .

13. زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

+ نوشته شده توسط مهربهار در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 10:48 |